تبلیغات
پندار نامه - مطالب شهریور 1393
 
درباره وبلاگ


کلیه نوشته ها و اشعار این وبلاگ به قلم «شکوفه» نگاشته شده است.

خواهشمندیم به رسم انسانی از کپی کردن مطالب بپرهیزید.

در صورت استفاده از مطالب وبلاگ، ذکر نام نویسنده یا سراینده و آدرس وبلاگ الزامی است.

مدیر وبلاگ : شکوفه
نویسندگان
نظرسنجی
آیا از پندارنامه راضی هستید؟





آیا از پندارنامه راضی هستید؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پندار نامه




ای که ساده تو زِ من گشتی جُدا

ای به امواج دل من ناخدا

 

ای که احوالم پریشان کرده ای

حال و روزم را چو مَستان کرده ای

 

طوقِ عشقت را نهادی گردنم

بندِ خود را پاره کردی از تنم

 

کام شیرینم تو کردی همچو زَهر

تو جدا کردی زِ خود من را به قهر

 

تو مرا اینگونه حیران کرده ای

از جفایت خانه ام را همچو زندان کرده ای

 

من برایت همچو یک تفریح کوچک بوده ام

چون عروسک در میان دست کودک بوده ام

 

در رگانم خون پاکت مانده است

آن سرشت پاک تو در بطن من جا مانده است

 

گرچه این دلبستگی تقدیربود

از قضا این عشق دامنگیر بود

 

بگذر از جرمم که دلدارم تویی

کعبه ی آمال و دادارم تویی

 

تو مرا دیوانه تر از پیش کن

باز هم من را از آنِ خویش کن

 

قلب تو چرمین و سخت است همچو سنگ

سینه ام می سوزد و دل گشته تنگ

 

بی وفایی می کنی با من عزیز

روح سرگردان من گشته مریض

 

جامه هایم گوشه ای افتاده است

دنده آید زیر انگشتان دست

 

خون چِکد از چشم من دامن فشان

تیله ی چشمان من هر سو روان

 

دست های من چو دست مردگان یخ زده

روی موهایم سپیده سر زده

 

من به جرم عاشقی در حبس تو افتاده ام

تو مرا بر دار خواهی برد، دَستت خوانده ام





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 شهریور 1393 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()

امشب از شوق وصالت پیرهَن  نو کردم

تو  مرا می خواهی، من به آغوش تو بر می گردم

 

بهترین کفشم را می گذارم دَمِ دَر

عشق تو چرخش اَرض است به اطراف قَمَر

 

شانه بر موی کِشانم، وَسمه بر دیده نشانم

از همان عطرکه دادی تو به من هدیه فشانم

 

لحظه ی دیدارمان بذر لب هایم بکارم بر لَبَت

همچو ماهی لیز خواهم خورد در بال و پَرَت

 

با هم از دیوار های خانه ی من می گریزیم

تا حیاط خانه ی تو با تمناّ در ستیزیم

 

پای گندمزارها بستر کُنی پیراهنم

چشم من بر آسمان، اختر شود  سِترِ تنم

 

من وتو شعله کِشان در بر هم خواهیم سوخت

چشم های آسمان را به زمین خواهیم دوخت

 

دامنم را می کُنی از بوسه هایت دَر به دَر

من در آغوش تو گیرم چون قناری بال وپَر

  

جان من را می کُنی پَر پَر چو گل

تو مثال رهگذر، من همچو پُل

 

گر سر سازش گُزاری با دلم

من تو را آن سوی رؤیا می برم

 

مَگذراز من سوی معشوقت مَرو

قبله ات اینجاست راهِ کج مَرو

 

...آنچه گفتم را مَکُن باور عزیز

این توهّم ها بیاید از دلِ مغزی مریض

 

من نمی خواهم چُنین پَستی کنم در حقّ زن

گول حرفم را مَخور امشب نیا تو نزد من

 

آنچنان خوبی دلم هرگز نمی آید تو را

قرض گیرم از کسی که دوست می دارد تو را



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 شهریور 1393 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()

ردّ دستان تو مانده بر تنم

عطرخوبت مانده بر پیراهنم

 

 تو مرا اینقدر زیبا کرده ای

خواب من را غرق رویا کرده ای

 

من دم از بازدمت می گیرم

از تماشای تو جان می گیرم

 

شعله ی شمع من از سایه ی توست

بهترین جای جهان خانه ی توست

 

روی لبهایم نشان دارم زِ لبهایت چو داغ

در شبم از نور تو صد چلچراغ

 

می سپارم گوش به آواز و ساز

در دلم از شور تو صدها نیاز

 

قلب رنجورم تو درمان داده ای

همچو موسی به عصا جان داده ای

 

عشق را عمر دوباره داده ای

حفره های قلب من پوشانده ای

 

در کنارت کشف شد زن بودنم

با وجودت گم شده پیراهنم


تو به من محرم شدی در چرخش این روزگار

مادیان سَرکِشَت را کرده ای یک شب مهار

 

تو به من از مویرَگ نزدیک تر

جامه هایم یک به یک از تن تو آوردی به دَر

 

تو سراسیمه به سویم با شتاب

من در آغوشت بِخوردم پیچ و تاب

 

زخم های من تو مرهم داده ای

تو به آغوشت مرا پوشانده ای

 

کام من از شور تو شیرین شده

مفرَغَم از عشق تو سیمین شده

 

تو به لبخندت جهان را می خری

تو دل و ایمان راهب را به یغما می بری

 

تو مرا مسحور کیشت کرده ای

همچو مطرب قلب من تنبور خویشت کرده ای

 

لحن خوبت زخمه و قلبم چو تار     

نی لبک در دست تو من همچو مار...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 29 شهریور 1393 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()

من که مادر نیستم تا تو را درکت کنم کوه صبور

من که اختر نیستم تا به دنیا بخشم از خود عشق و نور

 

مهربانی های تو سرچشمه ای از رحمت است

دست های گرم تو آراسته با زحمت است

 

من نمی خواهم تو را رنجور سازم مادرم

یا زِغصه چشم های مهربانت کور سازم مادرم

 

من اگر اینگونه بیمارم تو عفوم کن ، ببخش

طاقتت را طاق کردم خوب می دانم ببخش

 

در تمام عمر اندوهت فراوان کرده ام

غصه ها دادم تو را دردت دو چندان کرده ام

 

من که مادر نیستم تا چو شمعی آب گردم در زمان

کوه طاقت نیستم تا زِ خون خود ببخشم جسم و جان

 

آرزوی من همیشه مهربانی با تو بود

قصد من همبستگی و هم زبانی با تو بود

 

سال های عمر خود را هدیه کردی تو چه سخت

در ازایش قد علم کردم برایت چون درخت

 

من  همیشه  قلب پاکت را به خون آمیختم

من همیشه روی زخم تو نمک ها ریختم

 

با ندانم کاری و نادانی ام، دردسر هایت  بدادم بی شمار

با لجاجت ها و نا فرمانی ام من جوانی تو را کردم قمار

 

حال می بینم چه حیف، حیفِ تو که به هوایم سوختی

در گُذار سالیان در هَوَنگت آب را می کوفتی

 

کاش می شد بازگردانم به تو عمر گران

من که مادر نیستم تا زِ خود بخشم به تو روح جوان

 

من که مادر نیستم تا تو را راهت برم تا هرکجا

من که مادرنیستم تا زِ خود بخشم به تو نور خدا

 

تو به من آموختی، عشق تبخیر است در دست زمان

من به تو آموختم، گُل نداند قَدر رنج باغبان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 شهریور 1393 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()


( کل صفحات : 3 )    1   2   3