تبلیغات
پندار نامه - مطالب آبان 1391
 
درباره وبلاگ


کلیه نوشته ها و اشعار این وبلاگ به قلم «شکوفه» نگاشته شده است.

خواهشمندیم به رسم انسانی از کپی کردن مطالب بپرهیزید.

در صورت استفاده از مطالب وبلاگ، ذکر نام نویسنده یا سراینده و آدرس وبلاگ الزامی است.

مدیر وبلاگ : شکوفه
نویسندگان
نظرسنجی
آیا از پندارنامه راضی هستید؟





آیا از پندارنامه راضی هستید؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پندار نامه




لانه ام را بر هوای دلت که چه بی هوا پر کشید ساخته بودم. تا خواستم برای دلت نغمه ای ساز کنم، نغمه، خود عزیز دلت شده بود. لانه را باید روی سنگ بنا کرد. خاک دل را اعتباری نیست.

قناری از راز سر به مهر پروانه چه خبر دارد که عشق سوختنی است نه گفتنی.

تو خود پندار عاشقانه ی من باش که عشق من از پندارش کمرنگ تر است. تا یادم است در توهم زیسته ام و توهم تو سر پناه این شب های من شده است.

پرواز، غفلت پا از پر است. زنهار از روزی که حقیقت تو از کیفیت رویاهایم غافل شود. آن روز خواهم گریست بر راه رفتن روی زمین تو که صد شرف دارد بر بال زدن در آسمان بی ستاره ی غریبه ها.

این روزها در میان این بام ها صدای سوتی پیچیده که غریبه است اما خواستنی ست. دانه پاشی کفتربازها ادامه دارد. دل خود را به قفس سینه می کوبد و من چشم دوخته ام به درهای قفسی که تو بی هوا باز گذاشته ای.

مردمک های چشم من تنگ می شود. پلک های خاطره یکباره هم می رود. یک پای عاطفه می لنگد و به چشم بر هم زدنی همه چیز را به یک لحظه لرزش دل خواهم باخت.

تو در سهل انگاری بی نظیری. هیچ کس به اندازه ی تو مرگ و زندگی خاطره ها را به بازی نگرفت. هیچ کس اینگونه عشق را ساده و ابتدایی نکرد. عشق تو غار نشین و نو سنگی ست. تو در عصر یخبندان هم می توانستی به همین شکل عاشقی کنی. تمدن، زبان، هنر و تزیینات در عشق تو نقشی ندارند. عشق تو یک عشق اصیل و بی پیرایه است. بدویست.

دست های تو که باید در میان دست هایم چفت می شدند غفلت کرده، پای رفتن از من نگرفتند. چشمم را به هر سوسویی خیره می کرد تاریکی شب های تو. عاقبت، سکوت مرگبارت صدای هر غریبه ای را برایم از ناقوس کلیسا مقدس تر ساخت.

ای ازل ابدی ام. تو در نظر گرفته شدی تا مرا شاد کنی. آفریده شدی که  پاره ی تنم باشی. ماموریت غیر ممکن تو خوشبختی من بود. و استیصال مداومت در درک من از تو بینوایی دوست داشتنی ساخته است.

ترانه ترانه، دل با دل، حرف بی حرف، سکوت به سکوت و چشم در چشم در قیامتت سهیم می شوم، با هم محشور خواهیم شد.





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 آبان 1391 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()

پرستاره ترین آسمان شبم، تبسم خدا، ترانه ی قشنگ زندگی ام.

ای ناهید و زهره و ماه و پروینم.

ای تجسم هر آن چه که خواستنی ست.

ای بهار رنگ در رنگم.

ستاره ی شمال من، نور مشرقم.

انتظار روزهای آمدنت به سر نمی رسد.

پیمان آسمانی ام با تو از ازل بوده، رو به ابدیت است.

لبالب از خیال تو به ایوان روزگار تنهایی ام می روم.

به تو چشم می دوزم که چشمک می زنی: سو، سو، سو...

پر از تپش می شوم، پر از بداهه ها، لبریز می شوم از خوشبختی.

خیال می نوشم. خیال تو را و مست می شوم. مستی تو خفت ندارد. مستی تو سر بلندی می آورد.

می خواهمت از سراسر خیال از شرق به غرب و نمی تکانمت از سراپرده ی دل که خواستنی ترینی.

بی تو این دنیا همه چیز کم دارد و بی من چیزی. من از همه جای دنیا آمده ام تا تو را تماشا کنم.

طلوع  کن از افق جان من که من از انتظار تو لبریزم. 





نوع مطلب : اشعار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 آبان 1391 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()

من امروز مرگ دارم. رو به پایینم. ترانه هایم خشکیده، رگهایم خاکستری شده است. من پشیمانم. من هیچ دلیلی برای بودنم ندارم. نمی دانم توجیه ماندنم در این شرایط سخت چیست.

می دانم که اگر بروم آزاد خواهم شد. اما قفس، وابستگی می آورد. پرنده ی قفسی می ترسد پرواز در خاطر بالهایش مرده باشد. می ترسد از زندگی بی آب و دانه. می ترسد از سرمای زمستان و شاخه های خشک و سیاه. می ترسد از گربه های در کمین و کلاغ های موذی.

من این پیکار ماندن و رفتن را هر روز با خود حمل می کنم. مانده ام اگر بروم به کجا خواهم رسید و می دانم که این ماندن از چه چیزها که محرومم نمی کند. من از راز کبوترها آگاهم. می دانم که عشق چه اکسیر بی نهایتیست. می دانم بوسه با بوسه فرق دارد. من از دست عاشقها خبر دارم.

اما مانده ام. بی هیچ عاطفه ای با روحی که قرن ها سن دارد. پیری من تماشاییست. اندامم با سرعت نور رو به سالخوردگی می رود و من از از دست دادن می ترسم. به پای هر جنبنده ای می افتم تا تسکین بیایم. آرامش من افسانه شده. ریشه های تلخی را در خود جستجو می کنم و می خواهم بدانم که آیا برای همه، زندگی تنها مرده نبودن است؟

من خیالبافم. من زمستان ها کاموای خیال به دست روی صندلی ننو جلوی شومینه می نشینم و تا سال بعد خیال می بافم. سرخ و سبز و سفید همه از جنس پرواز. دست به دست شاهزاده ی خیال به باغ می روم. روی چمن ها می دوم و می غلتم. اسب های من همه بال دارند. تاج من از زمرد است و تا زمانی که شومینه روشن است من کلی خوشحالی دارم. کسی هیزم ها را بر می دارد و شومینه خاموش می شود. صندلی ننو زیر پایم ذوب میشود. سردم می شود و به جای خیال سبز دیوار های سیمانی دورم را می گیرد.

کفش های طلایی ام را پشت در خانه ی چه کسی جا گذاشته ام؟ چهره ی زیبایم در آینه ی چه کسی جا مانده؟ بخت من قسمت چه کسی شده است؟ کجاست زندگی حقیقی من که من این همه ناراضی ام؟ هرگز نتوانستم بپذیرم که سهم من از دنیا این باشد. من به خود ایمان دارم. حتما دلیلی هست. حتما اشتباهی پیش آمده. حتما یک نفر خود را به جای من معرفی کرده و تمام سهم من را از زندگی با چک جعلی برداشت کرده است.

من اعتراض دارم. حتما کسی باید جوابگو باشد. شکایت می کنم. کسی از من همه چیز را دزدیده و دارد به ریش من می خندد. کوله بارم در قسمت بار روز های آن نه ماه پیدایش که محکوممان می کند به ابدیت، با کسی جابجا شده است. آه که از شیرخوارگی تا به حال به جای آن ملعون از چه چیزها که محروم نشده ام.

یک نفر تاس مرا اشتباه ریخته همه چیز مرا قمار کرده است. بله. من مسئولیت هیچ چیز را گردن نمی گیرم. از آن آدم هایی هستم که زیاد به قسمت اعتقاد دارم. می دانم که می شد همه چیز جور بهتری باشد اگر از همان ابتدا همه چیز جور بهتری بود.

من کوتاه نمی آیم. دست نخواهم شست. حقم را از این زندگی می گیرم. از این زندگی با تمام بی عدالتی ها و رذالت هایش. از این دنیا با این همه شقاوت و اجحاف. من اگر مثل خدا داعیه عدالت داشتم در کارگاهم  گل همه را در یک قالب می ریختم. و همه را با یک رنگ و یک نقش می آراستم.

هرگز کسی را قربانی خلاقیتم نمی کردم. هرگز برای این که نبوغم را به رخ همه بکشم این همه تفاوت خلق نمی کردم. خدایا با من چه کرده ای که همین الان از بیان آزادانه احساسم به قدری ترسیده ام که می ترسم به پاهایم نگاه کنم مبادا کرکدار شده باشند. می ترسم به آینه نگاه کنم مبادا شاخک در آورده باشم. مبادا سوسکم کرده باشی. مسخ حکایت این روز های من است. وقتش رسیده که کافکا را به یک قهوه دعوت کنم.





نوع مطلب : روز نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 آبان 1391 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()

تصاویر بسیار زیبا از سگ های کوچولو و ناز

نمی دانستم که سگ ها گریه می کنند وگرنه هرگز تنهایت نمی گذاشتم.

تاوان اشک هایت را با اشک خواهم داد.





نوع مطلب : روز نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 20 آبان 1391 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2