تبلیغات
پندار نامه - می گشایم بال و می اُفتَم به راه...
 
درباره وبلاگ


کلیه نوشته ها و اشعار این وبلاگ به قلم «شکوفه» نگاشته شده است.

خواهشمندیم به رسم انسانی از کپی کردن مطالب بپرهیزید.

در صورت استفاده از مطالب وبلاگ، ذکر نام نویسنده یا سراینده و آدرس وبلاگ الزامی است.

مدیر وبلاگ : شکوفه
نویسندگان
نظرسنجی
آیا از پندارنامه راضی هستید؟





آیا از پندارنامه راضی هستید؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پندار نامه




مستِ مستم این نه از خوشحالی است

بَختِ شومم باعث این مستی است

 

دل برایم آفت جان گشته است

روزهای خوب من رفت و گذشت

 

من چو طُعمه در میان ماهیان

انتظار مرگ دارم هر زمان

 

آفتاب  از روی بامَم رفته است

سایه ی گُرگان بَرَم بِنشَسته است

 

در رگان من به جای خون غم است

نبض قلبم ناله است و شیون است

 

طعم تنهایی به کامم بس گس است

خواب و بیداری برایم ماتم است

 

از برایم در دل هفت آسمان

نیست حتی یک ستاره در میان

 

مِهر و ماهم تا ابد گُم گشته است

دین و ایمانم به یَغما رفته است

 

سرگذشتم در خودآزاری گذشت

عمر کوتاهم به تنهایی گذشت

 

جامه هایم بر تنم چون زین اسب

در دهانم حلقه ی افسار و خَس

 

می روم در یک مسیر بی عبور

جسم و جانم مَملُو است از خاک گور

 

درد دارم در دلم دردی عمیق

جور نامردان زَنَد زخم همچو تیغ

 

در بیابان مانده ام بی سرپناه

خاطرات دوستان در ذهن راه

 

بی وفایی رسم این دوران شده ست

تن سپردن سنت مردان شده ست

 

مرد بودن افتخار است این زمان

زن که باشی می خورَندَت بی امان

 

پیش چشمانم به هر سمتی سراب

نَعشِ من روزی بیاید روی آب

 

صورتم چون برگ خشکی گشته است

قامتم بشکسته و سُست و خَم است

 

شمع عمرم سوزد از این عاشقی

مانده ام بر روی امواجِ زمان چون قایقی

 

من در این دنیا به هرکه حُسن نیّت داشتم

از بلایایش مصیبت داشتم

 

مردم این سرزمین ، کوتَه نگر

می رسانند جان آدم را به سَر

 

می زَنَند بر قامتت خنجر ز پُشت

خاک می ریزند به کامت مُشت، مُشت

 

رستم اَر یَل باشد و مرد و دلیر

زاده ی ایران بُوَد گبر همچو شیر

 

بازهم سهراب را او کشته است

مردِ مردان زمین عاشق کُش است

 

من به این نا مَردُمی بیگانه ام

من چو آدم در اَزَل دُردانه ام

 

قلب من سرشارِ از زیبایی است

مهربانی در دل من جاری است

 

تَرک می گویم جهانی این چنین زشت و سیاه

می گشایم بال و می اُفتَم به راه...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 شهریور 1393 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()
سه شنبه 25 شهریور 1393 11:58 ق.ظ
سلام و درود بر شکوفه عزیز
اشعارت بسیار زیبا و عمیق تصویر می سازد.
هزاران بار آفرین بر چنین روایتگر چیره دستی.
بسیار بر دلم نشست.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر