تبلیغات
پندار نامه - گردونه ی قسمت
 
درباره وبلاگ


کلیه نوشته ها و اشعار این وبلاگ به قلم «شکوفه» نگاشته شده است.

خواهشمندیم به رسم انسانی از کپی کردن مطالب بپرهیزید.

در صورت استفاده از مطالب وبلاگ، ذکر نام نویسنده یا سراینده و آدرس وبلاگ الزامی است.

مدیر وبلاگ : شکوفه
نویسندگان
نظرسنجی
آیا از پندارنامه راضی هستید؟





آیا از پندارنامه راضی هستید؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پندار نامه




من امروز مرگ دارم. رو به پایینم. ترانه هایم خشکیده، رگهایم خاکستری شده است. من پشیمانم. من هیچ دلیلی برای بودنم ندارم. نمی دانم توجیه ماندنم در این شرایط سخت چیست.

می دانم که اگر بروم آزاد خواهم شد. اما قفس، وابستگی می آورد. پرنده ی قفسی می ترسد پرواز در خاطر بالهایش مرده باشد. می ترسد از زندگی بی آب و دانه. می ترسد از سرمای زمستان و شاخه های خشک و سیاه. می ترسد از گربه های در کمین و کلاغ های موذی.

من این پیکار ماندن و رفتن را هر روز با خود حمل می کنم. مانده ام اگر بروم به کجا خواهم رسید و می دانم که این ماندن از چه چیزها که محرومم نمی کند. من از راز کبوترها آگاهم. می دانم که عشق چه اکسیر بی نهایتیست. می دانم بوسه با بوسه فرق دارد. من از دست عاشقها خبر دارم.

اما مانده ام. بی هیچ عاطفه ای با روحی که قرن ها سن دارد. پیری من تماشاییست. اندامم با سرعت نور رو به سالخوردگی می رود و من از از دست دادن می ترسم. به پای هر جنبنده ای می افتم تا تسکین بیایم. آرامش من افسانه شده. ریشه های تلخی را در خود جستجو می کنم و می خواهم بدانم که آیا برای همه، زندگی تنها مرده نبودن است؟

من خیالبافم. من زمستان ها کاموای خیال به دست روی صندلی ننو جلوی شومینه می نشینم و تا سال بعد خیال می بافم. سرخ و سبز و سفید همه از جنس پرواز. دست به دست شاهزاده ی خیال به باغ می روم. روی چمن ها می دوم و می غلتم. اسب های من همه بال دارند. تاج من از زمرد است و تا زمانی که شومینه روشن است من کلی خوشحالی دارم. کسی هیزم ها را بر می دارد و شومینه خاموش می شود. صندلی ننو زیر پایم ذوب میشود. سردم می شود و به جای خیال سبز دیوار های سیمانی دورم را می گیرد.

کفش های طلایی ام را پشت در خانه ی چه کسی جا گذاشته ام؟ چهره ی زیبایم در آینه ی چه کسی جا مانده؟ بخت من قسمت چه کسی شده است؟ کجاست زندگی حقیقی من که من این همه ناراضی ام؟ هرگز نتوانستم بپذیرم که سهم من از دنیا این باشد. من به خود ایمان دارم. حتما دلیلی هست. حتما اشتباهی پیش آمده. حتما یک نفر خود را به جای من معرفی کرده و تمام سهم من را از زندگی با چک جعلی برداشت کرده است.

من اعتراض دارم. حتما کسی باید جوابگو باشد. شکایت می کنم. کسی از من همه چیز را دزدیده و دارد به ریش من می خندد. کوله بارم در قسمت بار روز های آن نه ماه پیدایش که محکوممان می کند به ابدیت، با کسی جابجا شده است. آه که از شیرخوارگی تا به حال به جای آن ملعون از چه چیزها که محروم نشده ام.

یک نفر تاس مرا اشتباه ریخته همه چیز مرا قمار کرده است. بله. من مسئولیت هیچ چیز را گردن نمی گیرم. از آن آدم هایی هستم که زیاد به قسمت اعتقاد دارم. می دانم که می شد همه چیز جور بهتری باشد اگر از همان ابتدا همه چیز جور بهتری بود.

من کوتاه نمی آیم. دست نخواهم شست. حقم را از این زندگی می گیرم. از این زندگی با تمام بی عدالتی ها و رذالت هایش. از این دنیا با این همه شقاوت و اجحاف. من اگر مثل خدا داعیه عدالت داشتم در کارگاهم  گل همه را در یک قالب می ریختم. و همه را با یک رنگ و یک نقش می آراستم.

هرگز کسی را قربانی خلاقیتم نمی کردم. هرگز برای این که نبوغم را به رخ همه بکشم این همه تفاوت خلق نمی کردم. خدایا با من چه کرده ای که همین الان از بیان آزادانه احساسم به قدری ترسیده ام که می ترسم به پاهایم نگاه کنم مبادا کرکدار شده باشند. می ترسم به آینه نگاه کنم مبادا شاخک در آورده باشم. مبادا سوسکم کرده باشی. مسخ حکایت این روز های من است. وقتش رسیده که کافکا را به یک قهوه دعوت کنم.





نوع مطلب : روز نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 آبان 1391 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()
پنجشنبه 16 شهریور 1396 09:30 ق.ظ
Hello, i feel that i saw you visited my website so i got here to return the want?.I'm trying to find issues to enhance my website!I
assume its adequate to make use of a few of your ideas!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر