تبلیغات
پندار نامه
 
درباره وبلاگ


کلیه نوشته ها و اشعار این وبلاگ به قلم «شکوفه» نگاشته شده است.

خواهشمندیم به رسم انسانی از کپی کردن مطالب بپرهیزید.

در صورت استفاده از مطالب وبلاگ، ذکر نام نویسنده یا سراینده و آدرس وبلاگ الزامی است.

مدیر وبلاگ : شکوفه
نویسندگان
نظرسنجی
آیا از پندارنامه راضی هستید؟





آیا از پندارنامه راضی هستید؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پندار نامه




می شود در اتاق انتظار تو ساعت ها نشست و دم نزد.

می شود در بخش مراقبت های ویژه ات بستری شد و از خوشحالی مرد.

در مهمانخانه ی  دلت اتاق یک تخته شبی چند؟

می توان از جاده ی نگاهت عبور کرد و بی نقشه به مقصد افکارت رسید.

از سایه ی سرت می شود بی اندازه سایه بان ساخت.

از آفتاب وجودت بی اندازه گل ناز می روید.

پشت سرت نماز می گذارم. هر کجای دنیا که باشی باز هم از من به قبله نزدیکتری.


این پست ثابت است.





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 17 شهریور 1393 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()
ان شا الله سال خوبی برای همه عزیزان باشد. در پناه خدا پیروز باشید.



نوع مطلب : مامان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 29 اسفند 1395 :: نویسنده : عسل
نظرات ()


زندگی یک دور باطل، همچو تاول در جذام

می کِشد جُنبندگان را با وَلَع در خود به کام

 

هرکه می خواهد که باشد دور از رسم زمان

یا به دارش می کِشند یا می دَرَندَش این و آن

 

آخرِ آغازها ، آغازِ اول دَر پِی است

زندگی تکرار کِشدارِ تبی طولانی است

 

زندگی، کارگردان کثیفی ست که بازیگر آن

می شود مُنتخبِ درد به تصمیم زمان

 

من که در دل شور بازی داشتم

سیر گشتم از هنر، کاش در سر شوردیگرداشتم

 

غصه ها دارم به دل از روزگار

قصه ها از سَر گذشته، بی شمار

 

پینه های  تازیانه بر من است

نِی خبر از آشیانه، نِی خبر از مَرهَم است

 

سیر گشته یار من از جان من

او که روزی  می نِشست  بر راه من

 

بی تفاوت لقمه ها را می جَوَد

حوریانِ ماهوَش را او به بِستَر می بَرَد

 

من شدم مسموم از خون کثیف مردمان

می بَرَندَت بَر دَهان هاشان تو را  خنده کُنان

 

روحِ حساست به دندان می کِشند

خون گرمت را چو مِی سَر می کِشند

 

مست از این قهرمانی، همچو اَستر سَرکِشند

این زمین را به کثافت می کِشند

 

خَشم دارم در وجودم، از تو هم بیزارم

تو که یکباره شدی دلدارم

 

من غرورم را زمین بُردم برایت همچو فَرش

تو مرا، کردی لَگدمالَت چو رَخش

 

سیر گشتم از زمین و از زمان

تو برو با هرکه می خواهی بمان

 

در خیالت فکر کن، که کسی جز تو ندارد احساس

با همه بازی کن بشو معتاد همین یک وَسواس

 

آری، آری، کسی جز تو ندارد منطق

همه را زَجر بِده، بِشو آیینه ی دِق

 

 در خیالت فکر کن ،از همه بالاتری

تو فقط می فهمی، از همه داناتری

 

من که دیوانه بمانم، بهتر است

با تو یا چون تو نباشم بهتر است

 

تو به کیشَت راه خود رو من به آیینِ خودم

تو به دنیا تن بده من هم به دلدار خودم

 

و به خاطر بِسِپار که کبوتربا کبوتر می کند راز و نیاز

لیک دنبال شکار، باز با باز شود هم پرواز





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 مهر 1393 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()

ای که ساده تو زِ من گشتی جُدا

ای به امواج دل من ناخدا

 

ای که احوالم پریشان کرده ای

حال و روزم را چو مَستان کرده ای

 

طوقِ عشقت را نهادی گردنم

بندِ خود را پاره کردی از تنم

 

کام شیرینم تو کردی همچو زَهر

تو جدا کردی زِ خود من را به قهر

 

تو مرا اینگونه حیران کرده ای

از جفایت خانه ام را همچو زندان کرده ای

 

من برایت همچو یک تفریح کوچک بوده ام

چون عروسک در میان دست کودک بوده ام

 

در رگانم خون پاکت مانده است

آن سرشت پاک تو در بطن من جا مانده است

 

گرچه این دلبستگی تقدیربود

از قضا این عشق دامنگیر بود

 

بگذر از جرمم که دلدارم تویی

کعبه ی آمال و دادارم تویی

 

تو مرا دیوانه تر از پیش کن

باز هم من را از آنِ خویش کن

 

قلب تو چرمین و سخت است همچو سنگ

سینه ام می سوزد و دل گشته تنگ

 

بی وفایی می کنی با من عزیز

روح سرگردان من گشته مریض

 

جامه هایم گوشه ای افتاده است

دنده آید زیر انگشتان دست

 

خون چِکد از چشم من دامن فشان

تیله ی چشمان من هر سو روان

 

دست های من چو دست مردگان یخ زده

روی موهایم سپیده سر زده

 

من به جرم عاشقی در حبس تو افتاده ام

تو مرا بر دار خواهی برد، دَستت خوانده ام





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 شهریور 1393 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()

امشب از شوق وصالت پیرهَن  نو کردم

تو  مرا می خواهی، من به آغوش تو بر می گردم

 

بهترین کفشم را می گذارم دَمِ دَر

عشق تو چرخش اَرض است به اطراف قَمَر

 

شانه بر موی کِشانم، وَسمه بر دیده نشانم

از همان عطرکه دادی تو به من هدیه فشانم

 

لحظه ی دیدارمان بذر لب هایم بکارم بر لَبَت

همچو ماهی لیز خواهم خورد در بال و پَرَت

 

با هم از دیوار های خانه ی من می گریزیم

تا حیاط خانه ی تو با تمناّ در ستیزیم

 

پای گندمزارها بستر کُنی پیراهنم

چشم من بر آسمان، اختر شود  سِترِ تنم

 

من وتو شعله کِشان در بر هم خواهیم سوخت

چشم های آسمان را به زمین خواهیم دوخت

 

دامنم را می کُنی از بوسه هایت دَر به دَر

من در آغوش تو گیرم چون قناری بال وپَر

  

جان من را می کُنی پَر پَر چو گل

تو مثال رهگذر، من همچو پُل

 

گر سر سازش گُزاری با دلم

من تو را آن سوی رؤیا می برم

 

مَگذراز من سوی معشوقت مَرو

قبله ات اینجاست راهِ کج مَرو

 

...آنچه گفتم را مَکُن باور عزیز

این توهّم ها بیاید از دلِ مغزی مریض

 

من نمی خواهم چُنین پَستی کنم در حقّ زن

گول حرفم را مَخور امشب نیا تو نزد من

 

آنچنان خوبی دلم هرگز نمی آید تو را

قرض گیرم از کسی که دوست می دارد تو را



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 شهریور 1393 :: نویسنده : شکوفه
نظرات ()


( کل صفحات : 14 )    1   2   3   4   5   6   7   ...